مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

287

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود ، زينب گفت : همىخواهم كه حيلتى ديگر آغاز كنم . زينب جواب داد : اى مادر ، بر تو بيم دارم . دليلهء محتاله جواب داد : از آب و آتش بر من باكى نيست . آنگاه برخاسته ، جامهء كنيزكان در پوشيد و به قصد حيلت از خانه بيرون شد . و همىرفت تا به محلى رسيد كه رفته و آب زده بودند و آواز دف و تغنى از خانه بلند بود . كنيزكى را ديد كه پسرى بر دوش گرفته كه آن پسر ، جامه‌هاى زرين در بر و تاجى مكلل با در و گوهر بر سر دارد و طوقى زرين و مرصع از گردن آويخته است . و آن خانه ، خانهء شاه‌بندر بازرگانان و آن پسر ، پسر او بوده است . و او دخترى داشته است كه آن روز ، عيش دختر برپا كرده بودند و جمعى از زنان مغنيان در نزد مادر دختر بودند . هروقت كه مادر دختر بيرون مىرفت و درون ميآمد ، آن كودك بر وى همىآويخت . بدان سبب كودك را بكنيزك سپرده بودند كه او را مشغول كند تا مجلس تمام شود . چون عجوزك دليله نام ، آن كودك را بر دوش كنيزك بديد ، با كنيزك گفت : امروز در نزد خاتون چه عيش برپا است ؟ كنيزك گفت : خاتون امروز بعيش دختر خويش مشغول است . و در نزد او مهمانان و مغنيان هستند . دليله با خود گفت : حيلتى به ازين نيست كه كودك از اين كنيزك بگيرم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .